گاهی برای اینکه حرف دلمو بزنم هزار جور کانال و صفحه باز میکنم تا آروم بشم با یه جمله یه شعر..دست آخر بی هیچ نتیجه ای میام بیرون..داشتم به این فکر میکردم یه وقتی چقدر راحت دس به نوشتن میزدم و بعدش راحت انگار که زایمان کرده باشم ناگفته هامو میچسبیدم به این زندگی...فک کنم تغییر آب وهوای سی سالگیه..جرات نوشتن مثل زندگی کردن میمونه..شاید اینقد زندگیم خط خطی شده ..دیگه نمیتونم رو کاغذ چیزی بیارم..سی سالگیه دیگه..اصلا آدم ناخدا گاه محتاط میشه..بیخیال میشه..خودش میشه..حالا تو هی بیا بگو این آهنگ خواننده جدیده رو شنیدی...تو بازم تو موسیقیای گوشیت دنبال درخت ابی میگردی..حالتو سیاوش و هایده خوندن قبلا..میخوام بگم سی سالگی اونم با این شرایط حکم پنجاه سالگی و داره که میبینی دل غافل هیچی نیستی ..خودتیو دوتا گوشات..با کلی دلسوزی احمقانه اطرافت..تنها چیزی که داری نوشتنه..وجرات اینکه اینقد اینجاو اونجا بنویسی تا دوباره پیدا کنی خودتو..یه جور سهل و ممتنع..یه جور چون طفل دوان در پی گنجشک دویده..
پ.ن:از انتظار بدم میاومد..به خودم مطمن بودم..حالا ده ساله معلقم ده ساله دیگه به هیچی اعتماد ندارمو مطمن نیستم.
سلام زندگی...
ما را در سایت سلام زندگی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 91 تاريخ: پنجشنبه 2 اسفند 1397 ساعت: 2:31